تبليغاتX
شوره زار - من و سالینجر/جی. بی. میلر/ برگردانِ اسدالله امرایی

شوره زار

من و سالینجر

تازه رمان «ناطور دشت» را تمام كرده و خیلی از آن خوشم آمده بود. می‌خواستم به نویسنده‌اش تلفن كنم و بگویم چقدر از آن خوشم آمده اما شماره تلفن او را نداشتم. به همین علت به ناشرش زنگ زدم.
‌پرسیدم: می‌شود شماره تلفن جی.دی. سالینجر را داشته باشم؟
- برای چی؟
_ فقط می‌خواهم به او تلفن كنم و بگویم چقدر از كتاب او خوشم آمده.
‌یك لحظه سكوت افتاد.
ببینم از این سریش‌ها كه نیستی.‌‌‌ ها؟
_ نه بابا!
خیلی خوب.
‌زن شماره تلفن را داد. شماره را گرفتم. مردی جواب داد.
_ بفرمایید. شما؟
_ هوم... شما مرا نمی‌شناسید. تازه ناطور دشت را تمام كرده‌ام و می‌خواستم به شما بگویم چقدر از آن خوشم آمده.
 –
جدی؟ چه خوب. خیلی لطف دارید.
مكثی پیش آمد. مطمئن نبودم چه می‌خواهم بگویم. گفتم:
_ راستش من از كتاب شما خیلی خوشم آمد.
‌مكثی دیگر، این یكی آزار دهنده بود. شنیدم كه سالینجر سرفه‌ای كرد و گفت:
خوب... دلتان می‌خواهد دیداری داشته باشیم.
_ ای وای. نمی‌دانم، آقای سالینجر. دوست ندارم مزاحم شوم.
نه، نه، هیچ زحمتی نیست، بیایید. «كورنیش ان اچ» را بلدید؟
_ پیدا می‌كنم.
خیلی خوب، پنج شنبه ساعت سه بعد از ظهر، دم اداره پست می‌بینم‌تان.
_ عالی شد. راستی یك دقیقه صبر كنید. من شما را چطور بشناسم.
من هیكل گنده‌ای دارم با صورتی پهن.
_ جدی؟ جالب است فكر می‌كردم همین طور باشید.
‌پنج شنبه به كورنیش رفتم و جلو اداره پست منتظر ماندم. اما سالینجر را ندیدم. سرانجام یك «لینكن ناویگیتور» طوسی زد بغل و مرد قدبلندی با شلوار لی‌وایز و تی‌شرت قرمز پیاده شد، پرسید: جی. بی؟
_ خودم هستم؟
ببخشید دیر كردم. با یك مشت از دبیران نیویورك سر وكله می‌زدم.
‌گفتم: آنها همه‌شان خوره تلفن‌اند.
‌گفت: عجب. ببین كی این حرف را می‌زند.
‌جی.دی توی شهر كارهایی داشت، بنابراین او را همراهی كردم تا چند تا مجله بخرد، «ونیتی فیر»، «پرمیر»، «سون تین» و ماهنامه «هومئوپاتیك.» چند تا هم نوار ویدئویی اجاره كرد: تعطیلات رمی، عروسك و لولیتا.
‌سر راه با هم حرف‌‌‌هایی زدیم. از قرار، علایق مشترك زیادی داشتیم.
‌فهمیدم، اسم من هم با حروف اول معروف است.
‌جی. دی گفت: آن طوری بهتر است. فرق می‌كند.
‌دو تا سگ شكاری لابرادور، «فرانی» و «زویی» دم در خانه به پیشوازمان آمدند، خانه‌ای دو طبقه به‌سبك دوران استعمار و ساده و بی‌پیرایه بود پر از كتاب، مجله و روزنامه و كاغذ، عود، شمع‌‌‌های بودلر و پوستر فیلم‌‌‌‌‌های قدیمی.
‌گفتم: وای خدا، چقدر به هم ریخته است.
‌سالینجر گفت: آره می‌دانم. مدت‌‌‌‌‌هاست كه می‌خواهم خانه را مرتب كنم.
‌آن شب سالینجر كمی سوپ بلغور درست كرد و نشستیم و خوردیم و ویدئو تماشا كردیم. خیلی حرف نزدیم.
‌بین فیلم‌‌‌‌‌ها سعی كردم، سر حرف را باز كنم.
_ خوب... پس.
‌سالینجر سعی كرد فیلم ویدئویی را توی دستگاه بگذارد، اما از آن طرف، كمك كردم درست بگذارد.
_ فكر می‌كنم خیلی‌‌‌‌‌ها مثل من به تو تلفن می‌كنند. نه؟
نه در واقع تو اولین نفر هستی. تعجب‌آور بود. فكر می‌كنم مردم می‌ترسند مزاحم من شوند. اما اینجا از تنهایی می‌ترسم.
‌بعد از یكی دو هفته شروع كردم به تمیز كردن خانه، فایل‌‌‌‌‌ها را مرتب كردم و كاغذهای زیادی را دور ریختم. تلفن‌‌‌‌‌های راه دور زیادی به دوستانم زدم. به‌آن دوستم كه در پاریس بود زنگ زدم كه باورش نمی‌شد من با جی. دی. سالینجر باشم. گفتم باورت نمی‌شود، الان می‌گویم گوشی را از آن طرف بردارد. سرم را برگرداندم به طرف جایی كه سالینجر كار می‌كرد و داد زدم: هی جری! جوابی نیامد.
_ جری!
چه خبر شده؟ من كار دارم.
_ گوشی را بردار، می‌خواهم با دوستم حرف بزنی.
جی.بی. من الان گرفتارم.
_ گوشی را بردار و با دوست من حرف بزن.
جی.بی من الان گرفتارم.
_ گوشی را بردار. یك دقیقه هم طول نمی‌كشد.
‌سالینجر گوشی را برداشت و با دوست فرانسوی‌ام حرف زد. آخرش گفت: این فرانسوی‌‌‌‌‌ها هم خیلی حراف هستند. گوشی را گذاشت.
‌روز بعد سر صبحانه، سالینجر خیلی كم حرف شده بود، گفت: به نظرم دیگر باید بروی.
‌راستش را بخواهید من تعدادی از كاغذهای او را دور ریخته بودم كه لازم‌شان داشت. بعد هم به‌خاطر تلفن‌‌‌‌‌های راه دور. تصمیم گرفتم با اظهار علاقه به كارهایش او را خوشحال كنم.
‌به اتاق كارش رفتم. همه جا پر از كاغذ بود. با حالتی عصبی به دنبالم آمد و گفت: اینها دست‌نویس‌‌‌‌‌های من است. یك رمان 2000 صفحه‌ای نشانم داد و گفت: اسمش خانه شیشه‌ای است. سی وپنج سال روی آن كار كرده‌ام .
_ می‌شود نگاهش كنم.
خوب راستش...
‌دست‌نویس‌‌‌ها را از دست او قاپیدم و خواندم. جالب بود. خندیدم. سالینجر از بالای سرم نگاه كرد كه بداند به كدام قسمت می‌خندم.
‌گفتم: آنجایی كه پای «زویی» توی سطل آشغال گیر كرده.
‌سرفه‌ای كرد و گفت: اوه. می‌دانی این ماجرا واقعاً اتفاق افتاده.
‌با حیرت به این همه صفحه‌ای كه با دقت ماشین شده بود، نگاه كردم كه در هر صفحه آن غلط‌گیری‌‌‌هایی با دست صورت گرفته بود. نگاهی به دور و بر انداختم.
‌خبری از كامپیوتر نبود.
‌از او پرسیدم: شما هنوز از ماشین‌تحریر استفاده می‌كنید؟
به نظرم تنها راهی است كه بلدم. با ماشین‌تحریر می‌نویسم.
‌با مهربانی دستی به ماشین‌تحریر قدیمی «آندروود» زد. متوجه گرد و خاك لای كلیدها شدم.
‌پنجره را باز كردم كه هوا عوض شود. ناگهان بادی از لای كركره‌‌‌ها وزید و دسته كاغذهای روی میز را در اتاق پخش كرد. زانو زدم كه جمع‌شان كنم، بی‌هوا شمعی را انداختم. وقتی آتش‌نشان‌‌‌ها رسیدند، همه چیز به تلی از خاكستر تبدیل شده بود. جی. دی روی كنده‌ای كنار استخر نشسته بود. مختصری می‌نالید و به دست‌‌‌های خودش خیره نگاه می‌كرد.
‌همان موقع ماشینی دم در ایستاد. زیباترین دختری كه به عمرم دیدم، از آن پیاده شد، قدبلند، تركه‌ای با پوست سفید و خوش خط و خال و مو طلایی. به طرف سالینجر دوید: هی بابا!
‌سالینجر سر بلند كرد و گفت: سلام نوب.
‌دختر گفت: وای. اینجا چه اتفاقی افتاده.
‌اما سالینجر نتوانست جواب بدهد. سرفه كرد و به‌زمین افتاد. آمبولانس خبر كردیم. بعد از آنكه خیالمان از بابت سالینجر راحت شد، «نوب» را به ناهار دعوت كردم و به «كورنیش» بردم و سعی كردم برایش توضیح دهم چه اتفاقی افتاده. سالینجر می‌خواست كیك بپزد كه اجاق آتش گرفت و به سرعت به همه جا سرایت كرد. سعی كردم او را از لابه لای شعله‌‌‌ها بیرون بكشم، اما همه چیز در آتش سوخت و از بین رفت. آتش‌نشان‌‌‌ها زودتر آمدند، اما دیر شده بود. نوب مرا دلداری داد «این آتش‌نشان‌‌‌ها یك مشت عوضی‌اند كه فقط خوره تلفن‌اند
‌من و نوب در بهار ازدواج كردیم. سالینجر حالش آن قدر بد بود كه نتواند در عروسی ما شركت كند. او آدم عجیب و غریب و گوشه‌گیری است. به جای این كه نوب اسم مرا بگیرد، من تصمیم گرفتم اسم او را روی خودم بگذارم و شدم جی.بی سالینجر.
‌هشت تا بچه داریم، فوب، زویی، بوبو، والتر، والكر، هولدن، بادی و فرانی. اسم آخری را می‌خواستم بگذارم سی مور اما گمانم بی‌انصافی بود. به هر حال آخری دختر بود.
‌ماه گذشته به‌‌‌هالیوود اسباب‌كشی كردیم. می‌خواهیم یك سریال خانوادگی درست كنیم. به اسم یك مشت میخ، با چند تا تهیه كننده حرف زدم تا یك جوری معامله را جوش بدهم، اما سخت است. این شهر پر از آدم‌‌‌هایی است كه فقط خوره تلفن‌ا‌ند.


منبع:jenopari.com

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 15:9 توسط افشين |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

«پسر، وقتی یکی می‌میره حسابی مرتبش می‌کنن. امیدوارم اگه واقعاْ مُردم، یه نفر پیدا می‌شد که عقل تو کله‌اش باشه و پرتم کنه تو رودخونه. نمی‌دونم، هر کاری بکنه جز گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه اینکه مَردم بیان و یکشنبه‌ها رو شکمم گل بذارن و این مزخرفات. وقتی مُردی گل میخوای چیکار؟»

سلينجر-ناطوردشت


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

تبديل زمين‌های مستطيل‌شكل به مربع گامی برای رسيدن به فيزيك شهر اسلامی است
نصب مرورگر گوگل كروم براي ايران
در یک اتفاق نادر به علت اشکال در تاسیسات برق یک بیمارستان عمل سزارین یک مادر، در زیر نور چراغ قوه و نور تلفن همراه همسرش انجام شد
رنگ سفید در کرمان ممنوع شد!
Metallica - Death Magnetic 2008
خليج فارس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

شهریور 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

بدون شرح
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی داستان كوتاه
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی معرفي كتاب
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی دل نوشت
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی شعر
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی


پیوندها

بچه هاي ايروني
خاطرات روزهاي اسپرسويي
شهد شيرين شكر
عطر مرگ
آخرين مكتوب
كشكول
ارغوان و ارغنون
*داستان كوتاه*
:::::( نامه های عاشق ):::::
زندگي را ببوس!
:.Soccer.:
|-تلخ يا شيرين-|
فتوبلاگ
هيچكس
پرويز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin