تبليغاتX
شوره زار

شوره زار

هنگام جوانی به خدا پير شدم                  از گردش آسمان زمين گير شدم

ای عمر برو كه خسته كردی ما را             وی مرگ،بيا،ز زندگی سير شدم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 19:51 توسط افشين |


یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد.

صورتش از خشم گل گون و بود.

دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.

ولی آخر کلاسی ها لواشک بین هم تقسی می کردند.

آن یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد.

دلم می سوخت به حال او که بی خود های و هو می کرد و با آن شور تساوی های جبری را نشان می داد.

با خطی خوانا به پای تخته کز ظلمت چو قلب ظالمان و چهره زندانیان ، تاریک و غمگین بود ، تساوی را نوشت.

بانگ برآورد: یکی با یک برابر است این جا.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست .

همیشه یک نفر باید به پا خیزد.

به آرامی سخن سرداد:

 این تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت.

معلم مات بر جا ماند و او پرسید:

 اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز هم یک با یک برابر بود؟

سکوت مدحشی بود و سوالی سخت.

معلم داد زد :آری

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر پست تر می بود. 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه رنگش نقره گون چون قرص مه می بود بالا بود و آن سیه چرده که می نالید پایین بود.

اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد.

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت :

  بچه ها در جزوه های خویش بنویسید که یک با یک برابر نیست.  1=1

خسرو گلسرخی                   

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 17:28 توسط افشين |


 
سرود مردي كه خودش را كشته است
  

نه آبش دادم

نه دعائي خواندم،

خنجر به گلويش نهادم

و در احتضاري طولاني

او را كشتم.

 

به او گفتم:

«ـ به زبان دشمن سخن مي گوئي!»

و او را

كشتم!

 

 

 نام مرا داشت

و هيچ كس همچنو به من نزديك نبود،

و مرا بيگانه كرد

با شما،

با شما كه حسرت نان

پا مي كوبد در هر رگ بي تاب تان.

 

و مرا بيگانه كرد

با خويشتنم

كه تن پوشش حسرت يك پيراهن است.

 

و خواست در خلوت خود به چار ميخم بكشد.

من اما مجالش ندادم

و خنجر به گلويش نهادم.

 

آهنگي فراموش شده را در تنبوشة گلويش قرقره كرد

و در احتضاري طولاني

شد سرد

و خوني از گلويش چكيد

به زمين،

يك قطره

همين!

 

خون آهنگ هاي فراموش شده

نه خون «نه!»،

خون قاديكلا

نه خون «نمي خواهم!»،

خون «پاشاهي كه چل تا پسر داشت«

نه خون «ملتي كه ريخت و تاج ظالمو از سرش ورداشت«،

خون شانه بالا انداختن، سر به زير افكندن،

خون نظامي ها ـ وقتي كه منتظر فرمان آتشند ـ ،

خون ديروز

خون خواستني به رنگ ندانستن

به رنگ خون پدران داروين

به رنگ خون ايمان گوسفند قرباني

به رنگ خون سرتيپ زنگنه

و نه به رنگ خون نخستين ماه مه

و نه به رنگ خون شما همه

كه عشق تان را نسنجيده بودم!

 

 

 

به زبان دشمن سخن مي گفت

اگر چه نگاهش دوستانه بود،

و همين مرا به كشتن او واداشت . . .

 

 

 

در رؤياي خود بود . . .

 

به من گفت او: «ـ لرزشي باشيم در پرچم،

پرچم نظامي هاي اروميه!»

بدو گفتم من: «ـ نه!

خنجري باشيم

بر حنجره شان!»

 

به من گفت او: «ـ بايد

به دارشان آويزيم!»

بدو گفتم من: «ـ بگذار

از دار

به زيرمان آرند!»

 

به من گفت او: «ـ لبي بايد بوسيد.»

بدو گفتم من: «ـ لب مار شكست را، رسوائي را!» . . .

 

لرزيد و از رؤيايش به درآمد.

 

من خنديدم

او رنجيد

و پشتش را به من كرد . . .

 

فرانكو را نشانش دادم

و تابوت لوركا را

و خون تنتور او را بر زخم ميدان گاوبازي.

و او به رؤياي خود شده بود

و به آهنگي مي خواند كه ديگر هيچ گاه

به خاطره ام باز نيامد.

آن وقت، ناگهان خاموش ماند

چرا كه از بيگانگي صداي خود

كه طنينش به صداي زنجير بردگان مي مانست

به شك افتاده بود.

 

و من در سكوت

او را كشتم.

آبش نداده، دعائي نخوانده

خنجر به گلويش نهادم

و در احتضاري طولاني

او را كشتم

ـ خودم را ـ

و در آهنگ فراموش شده اش

كفنش كردم،

در زير زمين خاطره ام

دفنش كردم.

 

 

 

او مرد

مرد

مرد . . .

و اكنون

اين منم

پرستندة شما

اي خداوندان اساطير من!

 

اكنون اين منم، اي سرهاي نابسامان!

نغمه پرداز سرود و درودتان.

 

اكنون اين منم

من

بستري تختخواب بي خوابي شما

و شمائيد

شما

رقاص شعله ئي بر فانوس آرزوي من.

اكنون اين منم

و شما . . .

 

و خون اصفهان

خون آبادان

در قلب من مي زند تنبور،

و نفس گرم و شور مردان بندر معشور

در احساس خشمگينم

مي كشد شيپور.

 

اكنون اين منم

و شما ـ مردان اصفهان! ـ

كه خون تان را در سرخي گونة دختر پادشاه

بر پردة قلمكار اتاقم پاشيده ايد.

 

اكنون اين منم

و شما ـ بيماران كار! ـ

كه زهر سرخ اعتصاب را

جانشين داروي مزد خود مي كنيد به ناچار.

 

اكنون اين منم

و شما ـ ياران آغاجاري! ـ

كه جوانه مي زند عرق فقر به پيشاني تان

در فروكش تب سنگين بي كاري.

 

 

 

اكنون اين منم

با گوري در زير زمين خاطرم

كه اجنبي خويشتنم را در آن به خاك سپرده ام

در تابوت آهنگ هاي فراموش شده اش . . .

 

اجنبي خويشتني كه

من خنجر به گلويش نهاده ام

و او را كشته ام در احتضاري طولاني،

و در آن هنگام

نه آبش داده ام

نه دعائي خوانده ام!

 

اكنون

اين

منم!                                                احمد  شاملو

                      *****                 *****

بهتر آن است كه برخيزم و  رنگ را بردارم روي تنهايي خود نقش مرغي بكشم و آن را به بلنداي قاف پر دهم شايد از اين مطلع نوري نصيبم شود

                       آنقدر گفتم و نفهمیدند

                        مي نويسم شايد ببينند

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 15:55 توسط افشين |




بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد ،عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌
حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!

اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم؟


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 15:12 توسط افشين |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

«پسر، وقتی یکی می‌میره حسابی مرتبش می‌کنن. امیدوارم اگه واقعاْ مُردم، یه نفر پیدا می‌شد که عقل تو کله‌اش باشه و پرتم کنه تو رودخونه. نمی‌دونم، هر کاری بکنه جز گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه اینکه مَردم بیان و یکشنبه‌ها رو شکمم گل بذارن و این مزخرفات. وقتی مُردی گل میخوای چیکار؟»

سلينجر-ناطوردشت


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

تبديل زمين‌های مستطيل‌شكل به مربع گامی برای رسيدن به فيزيك شهر اسلامی است
نصب مرورگر گوگل كروم براي ايران
در یک اتفاق نادر به علت اشکال در تاسیسات برق یک بیمارستان عمل سزارین یک مادر، در زیر نور چراغ قوه و نور تلفن همراه همسرش انجام شد
رنگ سفید در کرمان ممنوع شد!
Metallica - Death Magnetic 2008
خليج فارس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

شهریور 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

بدون شرح
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی داستان كوتاه
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی معرفي كتاب
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی دل نوشت
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی شعر
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی


پیوندها

بچه هاي ايروني
خاطرات روزهاي اسپرسويي
شهد شيرين شكر
عطر مرگ
آخرين مكتوب
كشكول
ارغوان و ارغنون
*داستان كوتاه*
:::::( نامه های عاشق ):::::
زندگي را ببوس!
:.Soccer.:
|-تلخ يا شيرين-|
فتوبلاگ
هيچكس
پرويز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin