تبليغاتX
شوره زار

شوره زار

چیزی که این روزا فهمیدم اینه که سعی‌ کنم زندگی‌ توی دست من باشه نه من تو دست زندگی‌

هرچی‌ می‌کشم از همینه

پ.ن:این روزا همش آهنگ  Wither از Dream theater تو گوشمه

Let it out, let it out
Feel the empty Space
So insecure find the words and let it out

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 18:55 توسط افشين |


<<تا خود را از هر نظر شايسته و كامل نديده ای قضاوت نكن.>>   پوشكين

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 20:21 توسط افشين |


ايران به روزگار تجدد چه داشت گر             مفتی و شيخ و مفت خور و روضه خوان نبود


<<در طول تاريخ هرگز حكومت هيچ بيگانه ای حيوانی تر و رذيلانه تر از حكومت خودی ها بر ايران نبوده است>>


من از بیگانگان هرگز ننالم                 که با من هرچه کرد آن آشنا کرد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 20:18 توسط افشين |


وقتی دلتنگ ميشمو همراهه تنهايی ميرم

داغه دلم تازه ميشه ،زمزمه های خوندنم

دغدغه های موندنم ،با تو هم اندازه ميشه

قد هزار تا پنجره، تنهايی آواز می خونم

دارم با كی حرف می زنم،نمی دونم،نمی دونم

اين روزا دنيا واسه من، از خونمون كوچيكتره

كاش می تونستم بخونم، قد هزار تا پنجره

طلوع من ، طلوع من، وقتي غروب سر بزنه

موقعه رفتنه منه...

موقعه رفتنه منه...

حالا كه دلتنگی داره، رفيق تنهاييم ميشه

كوچه ها نا رفيق شدن

حالا كه هی می خوان  شب و روز

به همديگه دروغ بگن ،ساعتا هم دقيق شدن

ساعتا هم دقيق شدن ...

پ.ن:بدجوری در خماری بالاتريم مانده ايم! بد افيونی ست اين بالاترين!

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387 1:24 توسط افشين |


من و جناب سروان نيروي دريايي به همديگر گفتيم كه از ديدن هم خوشوقتيم كه واقعا ناراحت كننده است.من هميشه به اشخاصي كه از ديدنشان ابداً خوشحال نمي شوم،مجبورم بگويم«از ديدنتون خيلي خوشوقت شدم.»با اين حال اگر آدم بخواهد تو اين دنيا جُل و پلاسش را از آب دربياورد،مجبور است كه از اين جور مزخرفات به مردم تحويل بدهد.

ناتوردشت.ص 135

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 14:31 توسط افشين |


دوگانه باوري:

((به اين معناست كه فرد به طور همزمان،در يك مورد خاص، دو عقيده ي متضاد داشته باشد و هر دو را نيز بپذيرد...اين فرآيند بايد آگاهانه باشد،در غير اينصورت نمي تواند با دقت كافي انجام شود.اما در عين حال بايد نا آگاهانه باشد و گرنه احساس خطا،احساس گناه به همرا مي آورد))

دقيقا همين جنبه ي نا آگاهانه ي دوگانه باوري است كه بسياري از خوانندگان 1984را به اين فكر مي كشاند كه باور كنند،روش دو گانه باوري توسط چين و روسيه به كار گرفته مي شود،در حالي كه اين روش براي خود آنها كاملا غريبه و نا آشنامحسوب مي شود.ام اين توهمي بيش نيست و آن را با چند مثال مي توا نشان داد.ما در غرب صحبت از ((دنياي آزاد))ي مي كنيم كه هم شامل نظام هاي متكي بر آزادي بيان و انتخابات آزاد ،مانند ايالات متحده و انگلستان مي شود و هم شامل نظام هاي ديكتاتوري آمريكاي جنوبي(حداقال تا زماني كه وجود دارند)؛ما همچنين اشكال گوناگون حكومت هاي جنوب آفريقا،پاكستان و اتيوپي را در اين ((دنياي آزاد))مي پذيريم.در حالي كه از دنياي آزاد صحبت مي كنيم،عملا منظورمان تمام كشورهايي است كه بر ضد روسيه و چين هستند،و همانطور كه كلمات هم نشان مي دهند،همان كشور هايي كه داراي آزادي سياسي هستند.نمونه ي معاصر ديگري از نگهداري دو عقيده ي متضاد به طور همزمان در ذهن و پذيرش هر دو ي آنها را مي توان در بحث راجع به تسليحات جنگي مشاهده كرد.ما قسمت عمده اي از در آمد و انرژي خود را صرف ساخت سلاح هاي هسته اي مي كنيم و چشم خود را بر روي اين واقعيت مي بنديم كه اين سلاح ها مي توانند يك سوم،يك دوم و يا اكثر مردم ما و دشمنان ما را نابود كنند.برخي مانند هرمان كان،يكي از نويسندگان زبده در موضوع هاي مربوط به راهبردهاي اتمي،از اين هم فراتر مي روند.وي مي گويد:((...به عبارت ديگر جنگ وحشتناك است،در اين مورد بحثي نيست،اما صلح نيز همينطور است و به جاست با محاسبات امروزي مقايسه اي بين وحشت جنگ و وحشت صلح صورت بگيرد تا ببينيم كدام يك بدتر است.))

                                                                            بخشي از مقدمه ي اريك فروم بر كتاب 1984

نمونه اي از اين دوگانه باوري رو ميشه در همين مسائلي كه در غزه در حال اتفاق افتادنه ديد.به عقيده ي كتاب هاي آسماني كشتن هم به اندازه ي كشته شدن ،شايد هم بيشتر از اون منفور باشه.

يا نمونه ي ديگه ش كه خيلي هم سر وصدا ايجادكرد.پرتاب كفش توسط خبرنگار عراقي بود.اون خبرنگار با اينكه پيامبر مسلمانان رو الگوي خودش داره و مي دونه كه اون حضرت حتي مخالف خود را تحقير نمي كرد ولي با پرتاب كفش خودش،رييس جمهور آمريكا رو تحقير كرد.

با كمي تفكر در خودمون مي تونيم دو گانه باوري ها رو پيدا كنيم كه فكر مي كنم بيشتر هم در كشور هاي كه ايدئولوژي حكم فرماست جنبه ي ايدئولوژيك داره.براي مثال در دادگاه هاي تفتيش عقايد،مامور تفتيش عقايد به نام عشق به مسيح ،زنداني رو شكنجه مي داد.عشق به مسيح را در قالب نفرت ورزيدن به زنداني آشكار مي كنه.

اين دو گانگي باوري ها آنقدر در ما زياد شده كه ديگه تشخيص حقيقت از غير حقيقت دشوار شده.و هر كس هم از تفاوت بين حقيقت و غير حقيقت آگاه نباشه،احساس آزادي مي كنه.



+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 23:25 توسط افشين |


سلام

زمانی من جوانگ جو ، به خواب دیدم که پروانه ای هستم که در اطراف میپرد ،با تمام نیازهای یک پروانه ،و در خیالات خود یک پروانه بودم ،و از وجود انسانی خویش بی خبر.ناگهان از خواب جستم و خود را دیدم که جوانگ جو هستم .اینک نمیدانم که من انسانی  بودم خواب پروانه ای دیدم و یا پروانه ای هستم که خواب میبیند و خود را انسان میپندارد.(جوانگ جو فیلسوف چینی )

زبان،فلسفه
(مجموعه مقالات )



يه مدتي كه يه سري مسائل ذهنمو مشغول خودش كرده.يكيش همين مسئله اي هست كه بالا طرح كردم.
تا حالا فكر كردين كه واقعيت از ديد شما مخفي باشه؟مطمئنم براتون اتفاق افتاده كه خودتون رو به همراه يه سري آدم غريبه تو خواب ببينيد.شما داشتيد خواب مي ديد؟يا الان مشغول خواب ديدنيد؟
يا اينكه خودتون رو مركز دنيا تصور كنيد و تصور كنيد كه همه چي حول شما مي چرخه تا زندگي شما شكل بگيره!
!تا حالا به اين فكر كردين كه دنيا جديه يا نه؟شايد براساس اشتباه خودمون يه دنيا ساختيم و الكي داريم وقت هدر مي ديم؟(البته در اون صورت زمان معنا نداره!)
به چي ميشيه اعتماد كرد؟شايد ما بازيچه ي يه سري موجودات ديگه باشيم!همينطور كه تو اين عصر حيوانات شدن بازيچه ي ما!البته يه مكتبي هست كه اعتقاد دارن كه يك موجودي در زمان هاي قبل يك بازي رو اختراع كرد كه مهره هاش ماييم ولي اون بازي اينقدر پيچيده شد و پيشرفت كرد كه اون بازي رو ول كرد!شايد هم ما يه بازيه نصفه نيمه باشيم!
بعضي موقعا فكر مي كنم كه نميشه كاري كرد كه از اين وضع خلاص شم.
شايد اين كه چه چيزي و باور كنيم و اون اتفاق بيفته دسته خودمون باشه!مگه نشنيدين كه ميگن آدم به هرچي فكر كنه همون براش اتفاق ميفته؟
يه فيلسوف به اسمه بركلي هم اعتقاد داشت كه دنيا يه سري از تصورات هست كه توسط يه نيروي فرازميني به ما تلقين ميشه و ذهن ما تابع تصورات تلقيني اونه!
اما عجب چيزي ميشه!چقدر كاراكتر تو رويامون وجود داره!شايدم دسته جمعي داريم رويا مي بينيم!شايد بايد بهش فكر نكرد!

احتمالا فيلم ماتريكس رو ديديد!در يكي از سكانس هاي اين فيلم چند تا ديالوگ رد و بدل ميشه كه بي ربط به اين موضوع نيست:

مورفیوس:تا حالا این حس رو داشتی که مطمئنی نباشی که بیداری یا هنوز داری خواب می بینی ؟

مورفیوس : تا حالا خوابی دیدی که مطمئن باشی واقعیت داره ؟

چی میشد اگه نمی تونستی از اون بیدار بشی نیو ؟ در اون صورت چطور می تونستی بین دنیای واقعی و دنیای خواب تفاوتی قائل بشی ؟

“زندگی ما ، اجزایی از یک رویای بزرگ توسط یک رویا بین واحد است که درآن همه ی شخصیت ها نیز رویا بین اند!”


پ.ن:پيشنهاد مي كنم بهش فكر نكنيد چون بدجور درگيرش مي شيد،از كنارش بگذريد!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 3:45 توسط افشين |



سلام


فعلا تو مود ادامه ي داستان نيستم.يه سري آدما كه فكر مي كنن خيلي بهم نزديكن...
اصلا ولش كنيد

يه شعر جالب را جايي ديدم گفتم براتون بزارم:


آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
 
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
 
آنکس نه نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
 
آنکس که نداند ونداند که نداند
در جهل مرکب ابد و دهر بماند
 
درکشورما وضع چنین است بدانید
 
آنکس که بداند وبداند که بداند
باید برود غازبه کنجی بچراند
 
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برودخویش به گوری بتپاند
 
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پولي خرك خویش براند
 
آنکس که نداند و نداند که نداند
برپست ریاست ابدالدهر بماند
                                     ****
هر روز دارم آهنگ برج از رضا يزداني رو گوش مي كنم كه يه كار راك واقعا قشنگ شده.اين آقا همونيه كه تيتراژ سريال مرگ تدريجي يك رويا رو مي خونه.
آهنگش خيلي قشنگه
اينم لينك دانلود:http://www.rezayazdani.ir/borj.mp3
براي دانلود آهنگهاي بيشتري از رضا يزداني به اينجا بريد:
www.rezayazdani.ir/downloads.html

متن آهنگ:


دارن يه برجي مي سازن

با ده هزار تا پنجره

مي گن كه قد برجشون از آسمون ، بلند تره

براي ساختنش هزار ، هزار درخت رو سر زدن

پرنده هاي بي درخت ، از اين حوالي پر زدن

 

مي گن كه اين برج بلند باعث افتخار ماست

حيف كه كسي نمي دونه

خونه ي افتخار كجاست

 

باعث افتخار تويي ، دختر توي كارخونه

كه چرخ زنده موندن و، دستاي تو مي چرخونه

باعث افتخار تويي سوپور پير ژنده پوش

نه اين ستون سنگيه ، لال بدون چشم و گوش

 

ستون آسمون خراش ، سايتو ننداز رو سرم

تو شبيه ستاره ها من از تو آفتابي ترم

 

يه روز مي ياد كه آدما ، تو رو به من نشون بدن

به ارتفاعت لقب ، پايه ي آسمون بدن

اما خودت خوب مي دوني ، پايه نداره آسمون

اون كه زميني نميشه ، با حرف پوچه اين و اون

پس مثل تبل ، صدا نكن ، نگو بلندترين منم

من واسه رسوا كردنت ، حرف از درخت ها مي زنم

 

درختاي مرده هنوز ، خواب پرنده مي بينن

پرنده هاي بي درخت ، رو سيماي برق مي شينن

به قد و قامتت نناز ، آهاي بلند بي خبر

درختامون قد مي كشن ، حتي تو سايه ي تبر

راستي به اين وبلاگ هم سر بزنين.منم توش نويسندگي مي كنم

http://www.soroushshan.blogfa.com/
در پناه حق


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 5:14 توسط افشين |




رنگ باختن به سوی سیاهی



Live it seems, will fade away

انگارزندگی داره کمرنگ و کمرنگتر میشه

Drifting further every day

هر روز بیشتر دست خوش پیشامد میشه

Getting lost within myself
از درون سرگردونم

Nothing matters no one else
هیچ چیز و هیچکس اهمیت نداره برام

I have lost the will to live
اراده ی زندگی کردنو گم کردم

Simply nothing more to give
حقیقتا هیچ چیزی برای بخشیدن ندارم

There is nothing more for me
هیچ چیزی برای من وجود نداره

Need the end to set me free
نیاز به مرگ دارم تا منو رها کنه



Things not what they used to be
دیگه مثل گذشتگان نیستند

Missing one inside of me
در درونم احساس کمبود کسی رو احساس میکنم

Deathly lost, this Can t be real

گمگشتگی...این نمیتونه واقعی باشه

Cannot stand this hell I feel
انگار توان درک این جهنم رو ندارم

Emptiness is filling me...To the point of agony
رسیدم به سر حد درد و رنجی بی پایان

Growing darkness taking dawn
تاریکی میازمند پیروز شدن بر روشناییست

I was me, but now he 's gone
زمانی خودم بودم اما او حالا رفته

No one but me can save myself, but it's too late
به غیر از خودم هیچکس نمیتونه منو نجات بده....اما دیگه خیلی دیر شده....

No, I can't think, think why I should even try
نه...نمیتونم فکر کنم....فکر میکنم که چرا باید تلاس کنم

Yesterday seems as though it never existed
انگار دیروز اصلا وجود نداشته

Death Greets me warm, now I will just say goodbye

مرگ به گرمی به من سلام میکنه....حالا من فقط خداحافظی میکنم


انشاالله با يه آپه خوب هفته ي بعد بر مي گردم
اين آپ براي آقا مسلم بود

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 12:36 توسط افشين |


 

قلب من نامه ی آسمانهاست.

مدفن آرزوها و جان هاست.

ظاهرش خنده های زمانه ُ

باطن آن سرشک نهانهاست.

                                                 چون رها دارمش؟چون گریزم؟

 

همرها! باز آمد سیاهیُ

می برندم به خواهی نخواهی.

می درخشد ستاره بدانسان

که یکی شعله ور در تباهی.

                                         می کشد باد  محکم غریوی.

زير آن تپه ها كه نهان است،

حاليا روبه آوزه خوان است.

كوه و جنگل بدا مانَد اينجا،

كه نمايشگه روبهان است.      

                                  هر پرنده به يك شاخه در خواب.                                                      

                                                                        نیما

تا پرندگان از خواب خود بيدار نشوند ، جنگل مامن روبهان است.

*********************

شاید اگرگوش دهیم،صدایش را بشنویم

وای اگر آنچه را شنیدیم،نشنیده بگیریم(اينو در وبلاگ يكي از دوستان خوندم)

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 15:17 توسط افشين |


 

غرور و غفلت

على (عليه السلام) فرمود :

سُكرُ الغَفْلَةِ وَالغُرورِ أَبْعَدُ إِفَاقَةً مِن سُكْرِ الخُمُورِ(3) .

« بهوش آمدن از مستى غفلت و غرور ، سخت تر از بهوش آمدن از مستى
شراب است
 » .

رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به ابن مسعود فرمود :

لا تَغْتَرَّنَّ بِاللَّهِ وَلا تَغْتَرَّنَّ بِصَلاحِكَ وَعِلْمِكَ وَعَمَلِكَ وَبِرِّكَ وَعِبَادَتِكَ(2) .

« پسر مسعودم! به خدا مغرور مشو و به آراستگى و دانش و عمل و نيكى و بندگيت فريفته مباش » .

                                                  ***************************

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
هارون الرشيد (پنجمين خليفه مقتدر عباسى )، عارف و شاعر زمانش ‍ ((ابوالعتاهيه )) را به كاخ طلبيد، او ناگزير به كاخ آمد، هارون به او گفت به شعرهاى خود، مجلس ما را بيارا.
ابوالعتاهيه گفت :
عش ما بدالك سالما
فى ظل شاهقة القصور
يعنى هر چه مى خواهى در سايه اين كاخهاى آسمانخراش ، زندگى كن و شادمان و بسلامت باش
هارون گفت : احسن - ابوالعتاهيه افزود:
يسعى اليك بما اشتهيت
لدى الرواح والبكور

آنچه بخواهى در هر وقت از شب و روز به سوى تو با شتاب مى آورند. هارون گفت احسن ، ابوالعتاهيه افزود:
واذا النفوس تقعقعت
فى ضيق حشرجة الصدور
فهناك تعلم موقتا
ما كنت الا فى غرور
يعنى : ((وقتى كه نفسها در تنگناى گلو (هنگام مرگ ) به شماره درآمد، در آن وقت مى فهمى كه جز در غرور و غفلت نبوده اى ))
هارون با شنيدن اين شعر، تحت تاءثير شديد قرار گرفت و به گريه افتاد.
فضل بن يحيى نخست وزير هارون به ((ابوالعتاهيه )) گفت : بس كن ما تو را براى شاد كردن خليفه آورده بوديم نه گرياندن او.
هارون گفت : بگذار آزاد باشد، او ما را مغرور ديد و نخواست در اين حال باشيم .
مى نويسند: هارون هنگام مرگ مى گفت : ما اغنى عنى ماليه ، هلك عنى سلطانيه : ((ثروتم مرا بى نياز نكرد، و سلطنتم ساقط شد))
 

جمله ي پاياني:
در اين درگَه كه گَه گَه كَه كُه و كُه كَه شود ناگَه
                            مشو غرّه به امروزت كه از فردا نهي آگه


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 12:44 توسط افشين |




به بهانه ي پخش تله فيلم شام آخر از شبكه ي 4 سيما    


در جواب يكي از دوستان                                              
  

روزى دوستان يحيى بن معاذ، از هر درى سخنى مى گفتند و يحيى ، مى شنيد و هيچ نمى گفت . يكى از آن ميان گفت : دنيا چون به مرگ آلوده است و عاقبت آن گور است ، به جوى نيرزد.
آن يكى مى گفت خوش بودى جهان
گر نبودى پاى مرگ اندر ميان

يحيى به سخن آمد و گفت : خطا گفتيد. اگر مرگ نبود، دنيا به هيچ نمى ارزيد. گفتند: چرا؟ گفت : مرگ ، پلى است كه دوست را به دوست مى رساند .كسى خواهد كه تا ابد در فراق باشد و روى دوست نبيند؟ حسرت مردگان آن نيست كه مرده اند؛ حسرتشان آن است كه زاد با خود نياورده اند . مرگ ، تو را از چاهى ، به صحرا مى اندازد و از تنگنايى به فراخى . آغاز است ، نه پايان ؛ منزل است نه مقصد؛ صبح است نه شام .




                                    ******                *******
داشتم كشكول بهايي رو مي خوندم  در اوايل دفتر اولش به مطلبي رسيدم كه از نظر خودم قشنگ بود گفتم در وبلاگ هم بزارم:

سخن حكيمان و دانشمندان و مشاهير و...
بزرگى گفته است : ((عزلت )) بدون ((عين )) علم ، ((زلت )) (يعنى لغزش ) است و بدون ((زاء)) زهد، علت (يعنى بيمارى ) است .
از سخنان بزرگمهر: دشمنان با من دشمنى كردند. اما، دشمنى را دشمن تر از نفس خود نديدم .
و نيز گفته است : با دلاوران و درندگان ستيزيدم و هيچ يك از آنها چون دوست بد بر من چيره نشدند.
و نيز گفته است : از همه گونه غذاهاى لذيد خوردم و با زنان زيبا روى همبستر شدم و هيچيك را لذيذتر از تندرستى نيافتم .
و نيز گفته است : صبر زرد را خوردم و شربت تلخ را آشاميدم . اما هيچيك را تلخ ‌تر از نيازمندى نيافتم .
و نيز گفته است : با همانندان خود كشتى گرفتم و با دلاوران پيكار كردم . اما هيچيك از آنها، چون زن بد زبان ، بر من پيروز نشد.
و نيز گفته است : تيرها و سنگها به سوى من رها شد و هيچيك را سخت تر از سخن بدى كه از دهان بستانكار بيرون آيد، نيافتم .
و نيز گفته است : از مال اندوخته هاى خود صدقه ها دادم و هيچ صدقه اى را سودمندتر از رهبرى يك گمراه به راه راست نيافتم .
و نيز گفته است : از نزديكى به پادشاهان و بخشش هاى آنان شادمان شدم اما، هيچ چيز برايم نيكوتر از رهايى از آنها نبود.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 17:28 توسط افشين |




فريدون مشيري


از دل و ديده، گرامي تر هم
آيا هست؟
_ دست،
آري، ز دل و ديده گرامي تر:
دست !

زين همه گوهرِ پيدا و نهان در تن و جان،
بي گمان، دست، گران قدرتر است.
هرچه حاصل كني از دنيا،
دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روي زمين،
دست دارد همه را زير نگين!
سلطنت را كه شنيده است چنين؟
***
شرفِ دست همين بس كه نوشتن با اوست!
خوش ترين مايه ي دل بستگي من با اوست.
***
در فرو بسته ترين دشواري،
در گران بارترين نوميدي
بارها بر سر خود، بانگ زدم:
_ هيچت ار نيست، مخور خون جگر،
دست كه هست!

****

بيستون را ياد آر،
دست هايت را بسپار به كار،
كوه را چون پرِ ِ كاه از سر راهت بردار!
وه چه نيروي شگفت انگيزي است،
دست هايي كه به هم پيوسته است!
به يقين، هر كه به هر جاي، در آيد از پاي
دست هايش بسته است!
***
دست در دست كسي؛
يعني: پيوند دو جان!
دست در دست كسي؛
يعني: پيمان دو عشق!
دست در دست كسي داري اگر،
داني، دست،
چه سخن ها كه بيان مي كند از دوست به دوست؛
لحظه اي چند كه از دست طبيب،
گرمي ِ مهر به پيشاني بيمار رسد؛
نوش داروي شفابخش تر از داروي اوست!
***
چون به رقص آيي و سرمست برافشاني دست،
پرچم ِ شادي و شوق است كه افراشته اي!
لشكر غم خورد از پرچم ِ دست تو شكست!
***
دست ، گنجينه ي مهر و هنر است:
خواه بر پرده ي ساز
خواه در گردن ِ دوست
خواه بر چهره ي نقش
خواه بر دنده ي چرخ
خواه بر دسته ي ياس
خواه در ياري نابينايي
خواه در ساختن فردايي.
***
آن چه آتش به دلم مي زند، اينك، هر دم
سرنوشت بشر است،
داده با تلخي ِ غم هاي دگر دست به هم!
بار ِ اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است، ولي
دست هامان، نرسيده است به هم!

واقعا از دستامون چه استفاده اي مي كنيم؟

انسان تنها موجودي است كه بر دو پاي خود تكيه دارد و دست هايش آزاد است. و اين مزيتي براي انسان به شمار مي رود تا آنجا كه بعضي از دانشمندان داشتن دست(توانايي استفاده) و همچنين سازندگي را ويژگي برتر انسان دانسته و گفته اند: مي سازم پس هستم . بنابر اين هستي انسان را بر اساس سازندگيش مي دانند



+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 19:49 توسط افشين |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

«پسر، وقتی یکی می‌میره حسابی مرتبش می‌کنن. امیدوارم اگه واقعاْ مُردم، یه نفر پیدا می‌شد که عقل تو کله‌اش باشه و پرتم کنه تو رودخونه. نمی‌دونم، هر کاری بکنه جز گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه اینکه مَردم بیان و یکشنبه‌ها رو شکمم گل بذارن و این مزخرفات. وقتی مُردی گل میخوای چیکار؟»

سلينجر-ناطوردشت


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

تبديل زمين‌های مستطيل‌شكل به مربع گامی برای رسيدن به فيزيك شهر اسلامی است
نصب مرورگر گوگل كروم براي ايران
در یک اتفاق نادر به علت اشکال در تاسیسات برق یک بیمارستان عمل سزارین یک مادر، در زیر نور چراغ قوه و نور تلفن همراه همسرش انجام شد
رنگ سفید در کرمان ممنوع شد!
Metallica - Death Magnetic 2008
خليج فارس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

شهریور 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

بدون شرح
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی داستان كوتاه
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی معرفي كتاب
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی دل نوشت
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی شعر
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی


پیوندها

بچه هاي ايروني
خاطرات روزهاي اسپرسويي
شهد شيرين شكر
عطر مرگ
آخرين مكتوب
كشكول
ارغوان و ارغنون
*داستان كوتاه*
:::::( نامه های عاشق ):::::
زندگي را ببوس!
:.Soccer.:
|-تلخ يا شيرين-|
فتوبلاگ
هيچكس
پرويز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin