برداشت آزاد
عادت داشتن بعد از امتحان برن زير سايه ي درخت بيد مجنون تو حياط و سوالاي امتحان رو با هم بررسي كنن.
اول از همه مجيد اومد بيرون رفت نشست زير درخت.بعد از چند دقيقه علي و دنبالش رضا هم اومدند.
علي از راه دور گفت:داش مجيد كولاك كردي ديگه؟امسالم مثه پارسال...؟
رضا اومد تو حرفشو گفت:تو رو خدا يه بار بعده امتحان از درس صحبت نكنين!خود امتحان بس نيست؟!
علي:خب باشه.ولي فقط يه سوال.
رضا:فقط يه سوال!
علي: مجيد سوال اول صفحه ي سوم رو چي نوشتي؟
مجيد:رابطه ي عكس!
علي:چي؟! ؟
مجيد:آره خب.با زياد شدن شعاع اتم IE كم ميشه.
علي:از كجا مي دوني؟
مجيد:زير شكل نوشته بود.
علي:مي توني جاشو نشون بدي؟
مجيد بعد از چند ثانيه جستجو تو كتاب، دستش رو گذاشت رو يه جمله و گفت:اينهاش.زير شكل.بخون مي فهمي.
علي كتاب و گرفت و براي چند دقيقه بهش زل زد.
پس از چند لحظه علي[خندان]:بيا خودت بخون ببين چي نوشته!
مجيد كتاب و گرفت و مشغول خوندن شد.
رضا:مجيـــــــــد...مجيــــــــــــد...مجيـــــــــــــــــد...
______________________________________
پايان 1.مجيـــــــــــــد...مجيــــــــــــــد...مجيــــــــــــد...بيدار شو!امتحان شيميت دير ميشه ها!
______________________________________
پايان2.رضا:مجيــــــــــــــد...مجيــــــــــــــد...مجيـــــــــــــد...ولش كن بابا!نيم نمره كه بيشتر نبود!
______________________________________
پايان3.رضا:مجيـــــــــد...مجيــــــــــــد...مجيـــــــــــــــــد...
مجيد:بله؟
رضا:چي شد؟رفتي تو فكر؟
مجيد:هيچي داشتم فكر مي كردم اين مولفين كتاب چرا دقت نمي كنن يه كتاب مي نويسن.ببين هرچي شعاع بيشتر باشه انرژي...
فعلا!
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 20:36 توسط افشين
|
ما نجار زندگی خود هستیم
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 2:25 توسط افشين
|