تازه رمان «ناطور دشت» را تمام كرده و خیلی از آن
خوشم آمده بود. میخواستم
به نویسندهاش تلفن كنم و بگویم چقدر از آن خوشم آمده اما شماره تلفن او را
نداشتم. به همین علت به ناشرش زنگ زدم. پرسیدم: میشود شماره تلفن
جی.دی. سالینجر را داشته باشم؟ - برای چی؟ _ فقط میخواهم به او تلفن كنم و بگویم چقدر
از كتاب او خوشم آمده. یك لحظه سكوت افتاد. – ببینم از این سریشها كه نیستی. ها؟ _ نه بابا! – خیلی خوب. زن شماره تلفن را داد. شماره
را گرفتم. مردی جواب داد. _ بفرمایید. شما؟ _ هوم... شما مرا نمیشناسید. تازه ناطور دشت
را تمام كردهام و میخواستم به شما بگویم چقدر از آن خوشم آمده.
– جدی؟ چه خوب. خیلی لطف
دارید. مكثی پیش آمد. مطمئن نبودم چه
میخواهم بگویم. گفتم: _ راستش من از كتاب شما خیلی خوشم آمد. مكثی دیگر، این یكی آزار
دهنده بود. شنیدم كه سالینجر سرفهای كرد و گفت: – خوب... دلتان میخواهد دیداری داشته باشیم. _ ای وای. نمیدانم، آقای سالینجر. دوست ندارم
مزاحم شوم. – نه، نه، هیچ زحمتی نیست، بیایید. «كورنیش ان
اچ» را بلدید؟ _ پیدا میكنم. – خیلی خوب، پنج شنبه ساعت سه بعد از ظهر، دم
اداره پست میبینمتان. _ عالی شد. راستی یك دقیقه صبر كنید. من شما
را چطور بشناسم. – من هیكل گندهای دارم با صورتی پهن. _ جدی؟ جالب است فكر میكردم همین طور باشید. پنج شنبه به كورنیش رفتم و
جلو اداره پست منتظر ماندم. اما سالینجر را ندیدم. سرانجام یك «لینكن ناویگیتور» طوسی زد بغل و
مرد قدبلندی با شلوار لیوایز و تیشرت قرمز پیاده شد، پرسید: جی. بی؟ _ خودم هستم؟ – ببخشید دیر كردم. با یك مشت از دبیران
نیویورك سر وكله میزدم. گفتم: آنها همهشان خوره تلفناند. گفت: عجب. ببین كی این حرف را
میزند. جی.دی توی شهر كارهایی داشت،
بنابراین او را همراهی كردم تا چند تا مجله بخرد، «ونیتی فیر»، «پرمیر»، «سون تین» و ماهنامه
«هومئوپاتیك.» چند تا هم نوار ویدئویی اجاره كرد: تعطیلات رمی، عروسك و لولیتا. سر راه با هم حرفهایی
زدیم. از قرار، علایق مشترك زیادی داشتیم. فهمیدم، اسم من هم با حروف
اول معروف است. جی. دی گفت: آن طوری بهتر
است. فرق میكند. دو تا سگ شكاری لابرادور،
«فرانی» و «زویی» دم در خانه به پیشوازمان آمدند، خانهای دو طبقه بهسبك دوران
استعمار و ساده و بیپیرایه بود پر از كتاب، مجله و روزنامه و كاغذ، عود، شمعهای
بودلر و پوستر فیلمهای قدیمی. گفتم: وای خدا، چقدر به هم
ریخته است. سالینجر گفت: آره میدانم.
مدتهاست كه میخواهم خانه را مرتب كنم. آن شب سالینجر كمی سوپ بلغور
درست كرد و نشستیم و خوردیم و ویدئو تماشا كردیم. خیلی حرف نزدیم. بین فیلمها سعی كردم، سر
حرف را باز كنم. _ خوب... پس. سالینجر سعی كرد فیلم ویدئویی
را توی دستگاه بگذارد، اما از آن طرف، كمك كردم درست بگذارد. _ فكر میكنم خیلیها مثل من به تو تلفن
میكنند. نه؟ – نه در واقع تو اولین نفر هستی. تعجبآور
بود. فكر میكنم مردم میترسند مزاحم من شوند. اما اینجا از تنهایی میترسم. بعد از یكی –
دو هفته شروع كردم به تمیز كردن خانه، فایلها را مرتب كردم و كاغذهای زیادی
را دور ریختم. تلفنهای راه دور زیادی به دوستانم زدم. بهآن دوستم كه در
پاریس بود زنگ زدم كه باورش نمیشد من با جی. دی. سالینجر باشم. گفتم باورت نمیشود، الان میگویم
گوشی را از آن طرف بردارد. سرم را برگرداندم به طرف جایی كه سالینجر كار میكرد و
داد زدم: هی
جری! جوابی نیامد. _ جری! – چه خبر شده؟ من كار دارم. _ گوشی را بردار، میخواهم با دوستم حرف بزنی. – جی.بی. من الان گرفتارم. _ گوشی را بردار و با دوست من حرف بزن. – جی.بی من الان گرفتارم. _ گوشی را بردار. یك دقیقه هم طول نمیكشد. سالینجر گوشی را برداشت و با
دوست فرانسویام حرف زد. آخرش گفت: این فرانسویها هم خیلی حراف هستند. گوشی
را گذاشت. روز بعد سر صبحانه، سالینجر
خیلی كم حرف شده بود، گفت: به نظرم دیگر باید بروی. راستش را بخواهید من تعدادی
از كاغذهای او را دور ریخته بودم كه لازمشان داشت. بعد هم بهخاطر تلفنهای راه دور. تصمیم
گرفتم با اظهار علاقه به كارهایش او را خوشحال كنم. به اتاق كارش رفتم. همه جا پر
از كاغذ بود. با
حالتی عصبی به دنبالم آمد و گفت: اینها دستنویسهای من است. یك رمان 2000
صفحهای نشانم داد و گفت: اسمش خانه شیشهای است. سی وپنج سال روی آن كار كردهام . _ میشود نگاهش كنم. – خوب راستش... دستنویسها را از دست او
قاپیدم و خواندم. جالب بود. خندیدم. سالینجر از بالای سرم نگاه كرد كه بداند به
كدام قسمت میخندم. گفتم: آنجایی كه پای «زویی»
توی سطل آشغال گیر كرده. سرفهای كرد و گفت: اوه. میدانی
این ماجرا واقعاً اتفاق افتاده. با حیرت به این همه صفحهای
كه با دقت ماشین شده بود، نگاه كردم كه در هر صفحه آن غلطگیریهایی با دست صورت
گرفته بود. نگاهی به دور و بر انداختم. خبری از كامپیوتر نبود. از او پرسیدم: شما هنوز از
ماشینتحریر استفاده میكنید؟ – به نظرم تنها راهی است كه بلدم. با ماشینتحریر
مینویسم. با مهربانی دستی به ماشینتحریر
قدیمی «آندروود» زد. متوجه گرد و خاك لای كلیدها شدم. پنجره را باز كردم كه هوا عوض
شود. ناگهان بادی از لای كركرهها وزید و دسته كاغذهای روی میز را در اتاق پخش
كرد. زانو زدم كه جمعشان كنم، بیهوا شمعی را انداختم. وقتی آتشنشانها
رسیدند، همه چیز به تلی از خاكستر تبدیل شده بود. جی. دی روی كندهای كنار استخر
نشسته بود. مختصری مینالید و به دستهای خودش خیره نگاه میكرد. همان موقع ماشینی دم در ایستاد.
زیباترین دختری كه به عمرم دیدم، از آن پیاده شد، قدبلند، تركهای با پوست سفید و
خوش خط و خال و مو طلایی. به طرف سالینجر دوید: هی بابا! سالینجر سر بلند كرد و گفت:
سلام نوب. دختر گفت: وای. اینجا چه
اتفاقی افتاده. اما سالینجر نتوانست جواب
بدهد. سرفه كرد و بهزمین افتاد. آمبولانس خبر كردیم. بعد از آنكه خیالمان از بابت
سالینجر راحت شد، «نوب» را به ناهار دعوت كردم و به «كورنیش» بردم و سعی كردم
برایش توضیح دهم چه اتفاقی افتاده. سالینجر میخواست كیك بپزد كه اجاق آتش گرفت و
به سرعت به همه جا سرایت كرد. سعی كردم او را از لابه لای شعلهها بیرون بكشم،
اما همه چیز در آتش سوخت و از بین رفت. آتشنشانها زودتر آمدند، اما دیر شده
بود. نوب مرا
دلداری داد «این آتشنشانها یك مشت عوضیاند كه فقط خوره تلفناند.» من و نوب در بهار ازدواج
كردیم. سالینجر حالش آن قدر بد بود كه نتواند در عروسی ما شركت كند. او آدم عجیب و
غریب و گوشهگیری است. به
جای این كه نوب اسم مرا بگیرد، من تصمیم گرفتم اسم او را روی خودم بگذارم و شدم
جی.بی سالینجر. هشت تا بچه داریم، فوب، زویی،
بوبو، والتر، والكر، هولدن، بادی و فرانی. اسم آخری را میخواستم بگذارم سی مور اما
گمانم بیانصافی بود. به هر حال آخری دختر بود. ماه گذشته بههالیوود اسبابكشی
كردیم. میخواهیم یك سریال خانوادگی درست كنیم. به اسم یك مشت میخ، با چند تا تهیه
كننده حرف زدم تا یك جوری معامله را جوش بدهم، اما سخت است. این شهر پر از آدمهایی
است كه فقط خوره تلفناند.
منبع:jenopari.com
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 15:9 توسط افشين
|
من و
جناب سروان نيروي دريايي به همديگر گفتيم كه از ديدن هم خوشوقتيم كه واقعا ناراحت
كننده است.من هميشه به اشخاصي كه از ديدنشان ابداً خوشحال نمي شوم،مجبورم بگويم«از
ديدنتون خيلي خوشوقت شدم.»با اين حال اگر آدم بخواهد تو اين دنيا جُل و پلاسش را
از آب دربياورد،مجبور است كه از اين جور مزخرفات به مردم تحويل بدهد.
ناتوردشت.ص 135
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 14:31 توسط افشين
|
"تو
به کتابی اعتقاد داری که دارای حیوانات سخنگو، جادوگران، ساحره ها،
شیاطین، چوبهایی که تبدیل به مار میشوند، غذاهایی که از آسمان می افتند،
مردمی که بر روی آب راه می روند و انواع داستانهای جادویی پوچ و وابسته به
انسانهای اولیه است، و تو می گویی که ما گروهی (کسانی که ایمان به خدا
ندارند) هستیم که به کمک نیاز داریم؟"
- دن بارکر
"You
believe in a book that has talking animals, wizards, witches, demons,
sticks turning into snakes, food falling from the sky, people walking
on water, and all sorts of magical, absurd and primitive stories, and
you say that we are the ones that need help?"
- Dan Barker
منبع:persianatheist
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 12:19 توسط افشين
|
((به اين معناست كه فرد به طور همزمان،در يك مورد خاص، دو عقيده ي متضاد داشته باشد و هر دو را نيز بپذيرد...اين فرآيند بايد آگاهانه باشد،در غير اينصورت نمي تواند با دقت كافي انجام شود.اما در عين حال بايد نا آگاهانه باشد و گرنه احساس خطا،احساس گناه به همرا مي آورد))
دقيقا همين جنبه ي نا آگاهانه ي دوگانه باوري است كه بسياري از خوانندگان 1984را به اين فكر مي كشاند كه باور كنند،روش دو گانه باوري توسط چين و روسيه به كار گرفته مي شود،در حالي كه اين روش براي خود آنها كاملا غريبه و نا آشنامحسوب مي شود.ام اين توهمي بيش نيست و آن را با چند مثال مي توا نشان داد.ما در غرب صحبت از ((دنياي آزاد))ي مي كنيم كه هم شامل نظام هاي متكي بر آزادي بيان و انتخابات آزاد ،مانند ايالات متحده و انگلستان مي شود و هم شامل نظام هاي ديكتاتوري آمريكاي جنوبي(حداقال تا زماني كه وجود دارند)؛ما همچنين اشكال گوناگون حكومت هاي جنوب آفريقا،پاكستان و اتيوپي را در اين ((دنياي آزاد))مي پذيريم.در حالي كه از دنياي آزاد صحبت مي كنيم،عملا منظورمان تمام كشورهايي است كه بر ضد روسيه و چين هستند،و همانطور كه كلمات هم نشان مي دهند،همان كشور هايي كه داراي آزادي سياسي هستند.نمونه ي معاصر ديگري از نگهداري دو عقيده ي متضاد به طور همزمان در ذهن و پذيرش هر دو ي آنها را مي توان در بحث راجع به تسليحات جنگي مشاهده كرد.ما قسمت عمده اي از در آمد و انرژي خود را صرف ساخت سلاح هاي هسته اي مي كنيم و چشم خود را بر روي اين واقعيت مي بنديم كه اين سلاح ها مي توانند يك سوم،يك دوم و يا اكثر مردم ما و دشمنان ما را نابود كنند.برخي مانند هرمان كان،يكي از نويسندگان زبده در موضوع هاي مربوط به راهبردهاي اتمي،از اين هم فراتر مي روند.وي مي گويد:((...به عبارت ديگر جنگ وحشتناك است،در اين مورد بحثي نيست،اما صلح نيز همينطور است و به جاست با محاسبات امروزي مقايسه اي بين وحشت جنگ و وحشت صلح صورت بگيرد تا ببينيم كدام يك بدتر است.))
بخشي از مقدمه ي اريك فروم بر كتاب 1984
نمونه اي از اين دوگانه باوري رو ميشه در همين مسائلي كه در غزه در حال اتفاق افتادنه ديد.به عقيده ي كتاب هاي آسماني كشتن هم به اندازه ي كشته شدن ،شايد هم بيشتر از اون منفور باشه.
يا نمونه ي ديگه ش كه خيلي هم سر وصدا ايجادكرد.پرتاب كفش توسط خبرنگار عراقي بود.اون خبرنگار با اينكه پيامبر مسلمانان رو الگوي خودش داره و مي دونه كه اون حضرت حتي مخالف خود را تحقير نمي كرد ولي با پرتاب كفش خودش،رييس جمهور آمريكا رو تحقير كرد.
با كمي تفكر در خودمون مي تونيم دو گانه باوري ها رو پيدا كنيم كه فكر مي كنم بيشتر هم در كشور هاي كه ايدئولوژي حكم فرماست جنبه ي ايدئولوژيك داره.براي مثال در دادگاه هاي تفتيش عقايد،مامور تفتيش عقايد به نام عشق به مسيح ،زنداني رو شكنجه مي داد.عشق به مسيح را در قالب نفرت ورزيدن به زنداني آشكار مي كنه.
اين دو گانگي باوري ها آنقدر در ما زياد شده كه ديگه تشخيص حقيقت از غير حقيقت دشوار شده.و هر كس هم از تفاوت بين حقيقت و غير حقيقت آگاه نباشه،احساس آزادي مي كنه.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 23:25 توسط افشين
|
«پسر، وقتی یکی میمیره حسابی مرتبش میکنن. امیدوارم اگه واقعاْ مُردم، یه نفر پیدا میشد که عقل تو کلهاش باشه و پرتم کنه تو رودخونه. نمیدونم، هر کاری بکنه جز گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه اینکه مَردم بیان و یکشنبهها رو شکمم گل بذارن و این مزخرفات. وقتی مُردی گل میخوای چیکار؟»