تبليغاتX
شوره زار

شوره زار

سلام

زمانی من جوانگ جو ، به خواب دیدم که پروانه ای هستم که در اطراف میپرد ،با تمام نیازهای یک پروانه ،و در خیالات خود یک پروانه بودم ،و از وجود انسانی خویش بی خبر.ناگهان از خواب جستم و خود را دیدم که جوانگ جو هستم .اینک نمیدانم که من انسانی  بودم خواب پروانه ای دیدم و یا پروانه ای هستم که خواب میبیند و خود را انسان میپندارد.(جوانگ جو فیلسوف چینی )

زبان،فلسفه
(مجموعه مقالات )



يه مدتي كه يه سري مسائل ذهنمو مشغول خودش كرده.يكيش همين مسئله اي هست كه بالا طرح كردم.
تا حالا فكر كردين كه واقعيت از ديد شما مخفي باشه؟مطمئنم براتون اتفاق افتاده كه خودتون رو به همراه يه سري آدم غريبه تو خواب ببينيد.شما داشتيد خواب مي ديد؟يا الان مشغول خواب ديدنيد؟
يا اينكه خودتون رو مركز دنيا تصور كنيد و تصور كنيد كه همه چي حول شما مي چرخه تا زندگي شما شكل بگيره!
!تا حالا به اين فكر كردين كه دنيا جديه يا نه؟شايد براساس اشتباه خودمون يه دنيا ساختيم و الكي داريم وقت هدر مي ديم؟(البته در اون صورت زمان معنا نداره!)
به چي ميشيه اعتماد كرد؟شايد ما بازيچه ي يه سري موجودات ديگه باشيم!همينطور كه تو اين عصر حيوانات شدن بازيچه ي ما!البته يه مكتبي هست كه اعتقاد دارن كه يك موجودي در زمان هاي قبل يك بازي رو اختراع كرد كه مهره هاش ماييم ولي اون بازي اينقدر پيچيده شد و پيشرفت كرد كه اون بازي رو ول كرد!شايد هم ما يه بازيه نصفه نيمه باشيم!
بعضي موقعا فكر مي كنم كه نميشه كاري كرد كه از اين وضع خلاص شم.
شايد اين كه چه چيزي و باور كنيم و اون اتفاق بيفته دسته خودمون باشه!مگه نشنيدين كه ميگن آدم به هرچي فكر كنه همون براش اتفاق ميفته؟
يه فيلسوف به اسمه بركلي هم اعتقاد داشت كه دنيا يه سري از تصورات هست كه توسط يه نيروي فرازميني به ما تلقين ميشه و ذهن ما تابع تصورات تلقيني اونه!
اما عجب چيزي ميشه!چقدر كاراكتر تو رويامون وجود داره!شايدم دسته جمعي داريم رويا مي بينيم!شايد بايد بهش فكر نكرد!

احتمالا فيلم ماتريكس رو ديديد!در يكي از سكانس هاي اين فيلم چند تا ديالوگ رد و بدل ميشه كه بي ربط به اين موضوع نيست:

مورفیوس:تا حالا این حس رو داشتی که مطمئنی نباشی که بیداری یا هنوز داری خواب می بینی ؟

مورفیوس : تا حالا خوابی دیدی که مطمئن باشی واقعیت داره ؟

چی میشد اگه نمی تونستی از اون بیدار بشی نیو ؟ در اون صورت چطور می تونستی بین دنیای واقعی و دنیای خواب تفاوتی قائل بشی ؟

“زندگی ما ، اجزایی از یک رویای بزرگ توسط یک رویا بین واحد است که درآن همه ی شخصیت ها نیز رویا بین اند!”


پ.ن:پيشنهاد مي كنم بهش فكر نكنيد چون بدجور درگيرش مي شيد،از كنارش بگذريد!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 3:45 توسط افشين |


ما نجار زندگی خود هستیم
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
 

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.
 
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 2:25 توسط افشين |



سلام


فعلا تو مود ادامه ي داستان نيستم.يه سري آدما كه فكر مي كنن خيلي بهم نزديكن...
اصلا ولش كنيد

يه شعر جالب را جايي ديدم گفتم براتون بزارم:


آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
 
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
 
آنکس نه نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
 
آنکس که نداند ونداند که نداند
در جهل مرکب ابد و دهر بماند
 
درکشورما وضع چنین است بدانید
 
آنکس که بداند وبداند که بداند
باید برود غازبه کنجی بچراند
 
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برودخویش به گوری بتپاند
 
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پولي خرك خویش براند
 
آنکس که نداند و نداند که نداند
برپست ریاست ابدالدهر بماند
                                     ****
هر روز دارم آهنگ برج از رضا يزداني رو گوش مي كنم كه يه كار راك واقعا قشنگ شده.اين آقا همونيه كه تيتراژ سريال مرگ تدريجي يك رويا رو مي خونه.
آهنگش خيلي قشنگه
اينم لينك دانلود:http://www.rezayazdani.ir/borj.mp3
براي دانلود آهنگهاي بيشتري از رضا يزداني به اينجا بريد:
www.rezayazdani.ir/downloads.html

متن آهنگ:


دارن يه برجي مي سازن

با ده هزار تا پنجره

مي گن كه قد برجشون از آسمون ، بلند تره

براي ساختنش هزار ، هزار درخت رو سر زدن

پرنده هاي بي درخت ، از اين حوالي پر زدن

 

مي گن كه اين برج بلند باعث افتخار ماست

حيف كه كسي نمي دونه

خونه ي افتخار كجاست

 

باعث افتخار تويي ، دختر توي كارخونه

كه چرخ زنده موندن و، دستاي تو مي چرخونه

باعث افتخار تويي سوپور پير ژنده پوش

نه اين ستون سنگيه ، لال بدون چشم و گوش

 

ستون آسمون خراش ، سايتو ننداز رو سرم

تو شبيه ستاره ها من از تو آفتابي ترم

 

يه روز مي ياد كه آدما ، تو رو به من نشون بدن

به ارتفاعت لقب ، پايه ي آسمون بدن

اما خودت خوب مي دوني ، پايه نداره آسمون

اون كه زميني نميشه ، با حرف پوچه اين و اون

پس مثل تبل ، صدا نكن ، نگو بلندترين منم

من واسه رسوا كردنت ، حرف از درخت ها مي زنم

 

درختاي مرده هنوز ، خواب پرنده مي بينن

پرنده هاي بي درخت ، رو سيماي برق مي شينن

به قد و قامتت نناز ، آهاي بلند بي خبر

درختامون قد مي كشن ، حتي تو سايه ي تبر

راستي به اين وبلاگ هم سر بزنين.منم توش نويسندگي مي كنم

http://www.soroushshan.blogfa.com/
در پناه حق


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 5:14 توسط افشين |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

«پسر، وقتی یکی می‌میره حسابی مرتبش می‌کنن. امیدوارم اگه واقعاْ مُردم، یه نفر پیدا می‌شد که عقل تو کله‌اش باشه و پرتم کنه تو رودخونه. نمی‌دونم، هر کاری بکنه جز گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه اینکه مَردم بیان و یکشنبه‌ها رو شکمم گل بذارن و این مزخرفات. وقتی مُردی گل میخوای چیکار؟»

سلينجر-ناطوردشت


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

تبديل زمين‌های مستطيل‌شكل به مربع گامی برای رسيدن به فيزيك شهر اسلامی است
نصب مرورگر گوگل كروم براي ايران
در یک اتفاق نادر به علت اشکال در تاسیسات برق یک بیمارستان عمل سزارین یک مادر، در زیر نور چراغ قوه و نور تلفن همراه همسرش انجام شد
رنگ سفید در کرمان ممنوع شد!
Metallica - Death Magnetic 2008
خليج فارس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

شهریور 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

بدون شرح
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی داستان كوتاه
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی معرفي كتاب
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی دل نوشت
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی شعر
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی


پیوندها

بچه هاي ايروني
خاطرات روزهاي اسپرسويي
شهد شيرين شكر
عطر مرگ
آخرين مكتوب
كشكول
ارغوان و ارغنون
*داستان كوتاه*
:::::( نامه های عاشق ):::::
زندگي را ببوس!
:.Soccer.:
|-تلخ يا شيرين-|
فتوبلاگ
هيچكس
پرويز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin