تبليغاتX
شوره زار

شوره زار

 
سرود مردي كه خودش را كشته است
  

نه آبش دادم

نه دعائي خواندم،

خنجر به گلويش نهادم

و در احتضاري طولاني

او را كشتم.

 

به او گفتم:

«ـ به زبان دشمن سخن مي گوئي!»

و او را

كشتم!

 

 

 نام مرا داشت

و هيچ كس همچنو به من نزديك نبود،

و مرا بيگانه كرد

با شما،

با شما كه حسرت نان

پا مي كوبد در هر رگ بي تاب تان.

 

و مرا بيگانه كرد

با خويشتنم

كه تن پوشش حسرت يك پيراهن است.

 

و خواست در خلوت خود به چار ميخم بكشد.

من اما مجالش ندادم

و خنجر به گلويش نهادم.

 

آهنگي فراموش شده را در تنبوشة گلويش قرقره كرد

و در احتضاري طولاني

شد سرد

و خوني از گلويش چكيد

به زمين،

يك قطره

همين!

 

خون آهنگ هاي فراموش شده

نه خون «نه!»،

خون قاديكلا

نه خون «نمي خواهم!»،

خون «پاشاهي كه چل تا پسر داشت«

نه خون «ملتي كه ريخت و تاج ظالمو از سرش ورداشت«،

خون شانه بالا انداختن، سر به زير افكندن،

خون نظامي ها ـ وقتي كه منتظر فرمان آتشند ـ ،

خون ديروز

خون خواستني به رنگ ندانستن

به رنگ خون پدران داروين

به رنگ خون ايمان گوسفند قرباني

به رنگ خون سرتيپ زنگنه

و نه به رنگ خون نخستين ماه مه

و نه به رنگ خون شما همه

كه عشق تان را نسنجيده بودم!

 

 

 

به زبان دشمن سخن مي گفت

اگر چه نگاهش دوستانه بود،

و همين مرا به كشتن او واداشت . . .

 

 

 

در رؤياي خود بود . . .

 

به من گفت او: «ـ لرزشي باشيم در پرچم،

پرچم نظامي هاي اروميه!»

بدو گفتم من: «ـ نه!

خنجري باشيم

بر حنجره شان!»

 

به من گفت او: «ـ بايد

به دارشان آويزيم!»

بدو گفتم من: «ـ بگذار

از دار

به زيرمان آرند!»

 

به من گفت او: «ـ لبي بايد بوسيد.»

بدو گفتم من: «ـ لب مار شكست را، رسوائي را!» . . .

 

لرزيد و از رؤيايش به درآمد.

 

من خنديدم

او رنجيد

و پشتش را به من كرد . . .

 

فرانكو را نشانش دادم

و تابوت لوركا را

و خون تنتور او را بر زخم ميدان گاوبازي.

و او به رؤياي خود شده بود

و به آهنگي مي خواند كه ديگر هيچ گاه

به خاطره ام باز نيامد.

آن وقت، ناگهان خاموش ماند

چرا كه از بيگانگي صداي خود

كه طنينش به صداي زنجير بردگان مي مانست

به شك افتاده بود.

 

و من در سكوت

او را كشتم.

آبش نداده، دعائي نخوانده

خنجر به گلويش نهادم

و در احتضاري طولاني

او را كشتم

ـ خودم را ـ

و در آهنگ فراموش شده اش

كفنش كردم،

در زير زمين خاطره ام

دفنش كردم.

 

 

 

او مرد

مرد

مرد . . .

و اكنون

اين منم

پرستندة شما

اي خداوندان اساطير من!

 

اكنون اين منم، اي سرهاي نابسامان!

نغمه پرداز سرود و درودتان.

 

اكنون اين منم

من

بستري تختخواب بي خوابي شما

و شمائيد

شما

رقاص شعله ئي بر فانوس آرزوي من.

اكنون اين منم

و شما . . .

 

و خون اصفهان

خون آبادان

در قلب من مي زند تنبور،

و نفس گرم و شور مردان بندر معشور

در احساس خشمگينم

مي كشد شيپور.

 

اكنون اين منم

و شما ـ مردان اصفهان! ـ

كه خون تان را در سرخي گونة دختر پادشاه

بر پردة قلمكار اتاقم پاشيده ايد.

 

اكنون اين منم

و شما ـ بيماران كار! ـ

كه زهر سرخ اعتصاب را

جانشين داروي مزد خود مي كنيد به ناچار.

 

اكنون اين منم

و شما ـ ياران آغاجاري! ـ

كه جوانه مي زند عرق فقر به پيشاني تان

در فروكش تب سنگين بي كاري.

 

 

 

اكنون اين منم

با گوري در زير زمين خاطرم

كه اجنبي خويشتنم را در آن به خاك سپرده ام

در تابوت آهنگ هاي فراموش شده اش . . .

 

اجنبي خويشتني كه

من خنجر به گلويش نهاده ام

و او را كشته ام در احتضاري طولاني،

و در آن هنگام

نه آبش داده ام

نه دعائي خوانده ام!

 

اكنون

اين

منم!                                                احمد  شاملو

                      *****                 *****

بهتر آن است كه برخيزم و  رنگ را بردارم روي تنهايي خود نقش مرغي بكشم و آن را به بلنداي قاف پر دهم شايد از اين مطلع نوري نصيبم شود

                       آنقدر گفتم و نفهمیدند

                        مي نويسم شايد ببينند

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 15:55 توسط افشين |


 

غرور و غفلت

على (عليه السلام) فرمود :

سُكرُ الغَفْلَةِ وَالغُرورِ أَبْعَدُ إِفَاقَةً مِن سُكْرِ الخُمُورِ(3) .

« بهوش آمدن از مستى غفلت و غرور ، سخت تر از بهوش آمدن از مستى
شراب است
 » .

رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به ابن مسعود فرمود :

لا تَغْتَرَّنَّ بِاللَّهِ وَلا تَغْتَرَّنَّ بِصَلاحِكَ وَعِلْمِكَ وَعَمَلِكَ وَبِرِّكَ وَعِبَادَتِكَ(2) .

« پسر مسعودم! به خدا مغرور مشو و به آراستگى و دانش و عمل و نيكى و بندگيت فريفته مباش » .

                                                  ***************************

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
هارون الرشيد (پنجمين خليفه مقتدر عباسى )، عارف و شاعر زمانش ‍ ((ابوالعتاهيه )) را به كاخ طلبيد، او ناگزير به كاخ آمد، هارون به او گفت به شعرهاى خود، مجلس ما را بيارا.
ابوالعتاهيه گفت :
عش ما بدالك سالما
فى ظل شاهقة القصور
يعنى هر چه مى خواهى در سايه اين كاخهاى آسمانخراش ، زندگى كن و شادمان و بسلامت باش
هارون گفت : احسن - ابوالعتاهيه افزود:
يسعى اليك بما اشتهيت
لدى الرواح والبكور

آنچه بخواهى در هر وقت از شب و روز به سوى تو با شتاب مى آورند. هارون گفت احسن ، ابوالعتاهيه افزود:
واذا النفوس تقعقعت
فى ضيق حشرجة الصدور
فهناك تعلم موقتا
ما كنت الا فى غرور
يعنى : ((وقتى كه نفسها در تنگناى گلو (هنگام مرگ ) به شماره درآمد، در آن وقت مى فهمى كه جز در غرور و غفلت نبوده اى ))
هارون با شنيدن اين شعر، تحت تاءثير شديد قرار گرفت و به گريه افتاد.
فضل بن يحيى نخست وزير هارون به ((ابوالعتاهيه )) گفت : بس كن ما تو را براى شاد كردن خليفه آورده بوديم نه گرياندن او.
هارون گفت : بگذار آزاد باشد، او ما را مغرور ديد و نخواست در اين حال باشيم .
مى نويسند: هارون هنگام مرگ مى گفت : ما اغنى عنى ماليه ، هلك عنى سلطانيه : ((ثروتم مرا بى نياز نكرد، و سلطنتم ساقط شد))
 

جمله ي پاياني:
در اين درگَه كه گَه گَه كَه كُه و كُه كَه شود ناگَه
                            مشو غرّه به امروزت كه از فردا نهي آگه


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 12:44 توسط افشين |




به بهانه ي پخش تله فيلم شام آخر از شبكه ي 4 سيما    


در جواب يكي از دوستان                                              
  

روزى دوستان يحيى بن معاذ، از هر درى سخنى مى گفتند و يحيى ، مى شنيد و هيچ نمى گفت . يكى از آن ميان گفت : دنيا چون به مرگ آلوده است و عاقبت آن گور است ، به جوى نيرزد.
آن يكى مى گفت خوش بودى جهان
گر نبودى پاى مرگ اندر ميان

يحيى به سخن آمد و گفت : خطا گفتيد. اگر مرگ نبود، دنيا به هيچ نمى ارزيد. گفتند: چرا؟ گفت : مرگ ، پلى است كه دوست را به دوست مى رساند .كسى خواهد كه تا ابد در فراق باشد و روى دوست نبيند؟ حسرت مردگان آن نيست كه مرده اند؛ حسرتشان آن است كه زاد با خود نياورده اند . مرگ ، تو را از چاهى ، به صحرا مى اندازد و از تنگنايى به فراخى . آغاز است ، نه پايان ؛ منزل است نه مقصد؛ صبح است نه شام .




                                    ******                *******
داشتم كشكول بهايي رو مي خوندم  در اوايل دفتر اولش به مطلبي رسيدم كه از نظر خودم قشنگ بود گفتم در وبلاگ هم بزارم:

سخن حكيمان و دانشمندان و مشاهير و...
بزرگى گفته است : ((عزلت )) بدون ((عين )) علم ، ((زلت )) (يعنى لغزش ) است و بدون ((زاء)) زهد، علت (يعنى بيمارى ) است .
از سخنان بزرگمهر: دشمنان با من دشمنى كردند. اما، دشمنى را دشمن تر از نفس خود نديدم .
و نيز گفته است : با دلاوران و درندگان ستيزيدم و هيچ يك از آنها چون دوست بد بر من چيره نشدند.
و نيز گفته است : از همه گونه غذاهاى لذيد خوردم و با زنان زيبا روى همبستر شدم و هيچيك را لذيذتر از تندرستى نيافتم .
و نيز گفته است : صبر زرد را خوردم و شربت تلخ را آشاميدم . اما هيچيك را تلخ ‌تر از نيازمندى نيافتم .
و نيز گفته است : با همانندان خود كشتى گرفتم و با دلاوران پيكار كردم . اما هيچيك از آنها، چون زن بد زبان ، بر من پيروز نشد.
و نيز گفته است : تيرها و سنگها به سوى من رها شد و هيچيك را سخت تر از سخن بدى كه از دهان بستانكار بيرون آيد، نيافتم .
و نيز گفته است : از مال اندوخته هاى خود صدقه ها دادم و هيچ صدقه اى را سودمندتر از رهبرى يك گمراه به راه راست نيافتم .
و نيز گفته است : از نزديكى به پادشاهان و بخشش هاى آنان شادمان شدم اما، هيچ چيز برايم نيكوتر از رهايى از آنها نبود.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 17:28 توسط افشين |




فريدون مشيري


از دل و ديده، گرامي تر هم
آيا هست؟
_ دست،
آري، ز دل و ديده گرامي تر:
دست !

زين همه گوهرِ پيدا و نهان در تن و جان،
بي گمان، دست، گران قدرتر است.
هرچه حاصل كني از دنيا،
دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روي زمين،
دست دارد همه را زير نگين!
سلطنت را كه شنيده است چنين؟
***
شرفِ دست همين بس كه نوشتن با اوست!
خوش ترين مايه ي دل بستگي من با اوست.
***
در فرو بسته ترين دشواري،
در گران بارترين نوميدي
بارها بر سر خود، بانگ زدم:
_ هيچت ار نيست، مخور خون جگر،
دست كه هست!

****

بيستون را ياد آر،
دست هايت را بسپار به كار،
كوه را چون پرِ ِ كاه از سر راهت بردار!
وه چه نيروي شگفت انگيزي است،
دست هايي كه به هم پيوسته است!
به يقين، هر كه به هر جاي، در آيد از پاي
دست هايش بسته است!
***
دست در دست كسي؛
يعني: پيوند دو جان!
دست در دست كسي؛
يعني: پيمان دو عشق!
دست در دست كسي داري اگر،
داني، دست،
چه سخن ها كه بيان مي كند از دوست به دوست؛
لحظه اي چند كه از دست طبيب،
گرمي ِ مهر به پيشاني بيمار رسد؛
نوش داروي شفابخش تر از داروي اوست!
***
چون به رقص آيي و سرمست برافشاني دست،
پرچم ِ شادي و شوق است كه افراشته اي!
لشكر غم خورد از پرچم ِ دست تو شكست!
***
دست ، گنجينه ي مهر و هنر است:
خواه بر پرده ي ساز
خواه در گردن ِ دوست
خواه بر چهره ي نقش
خواه بر دنده ي چرخ
خواه بر دسته ي ياس
خواه در ياري نابينايي
خواه در ساختن فردايي.
***
آن چه آتش به دلم مي زند، اينك، هر دم
سرنوشت بشر است،
داده با تلخي ِ غم هاي دگر دست به هم!
بار ِ اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است، ولي
دست هامان، نرسيده است به هم!

واقعا از دستامون چه استفاده اي مي كنيم؟

انسان تنها موجودي است كه بر دو پاي خود تكيه دارد و دست هايش آزاد است. و اين مزيتي براي انسان به شمار مي رود تا آنجا كه بعضي از دانشمندان داشتن دست(توانايي استفاده) و همچنين سازندگي را ويژگي برتر انسان دانسته و گفته اند: مي سازم پس هستم . بنابر اين هستي انسان را بر اساس سازندگيش مي دانند



+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 19:49 توسط افشين |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

«پسر، وقتی یکی می‌میره حسابی مرتبش می‌کنن. امیدوارم اگه واقعاْ مُردم، یه نفر پیدا می‌شد که عقل تو کله‌اش باشه و پرتم کنه تو رودخونه. نمی‌دونم، هر کاری بکنه جز گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه اینکه مَردم بیان و یکشنبه‌ها رو شکمم گل بذارن و این مزخرفات. وقتی مُردی گل میخوای چیکار؟»

سلينجر-ناطوردشت


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

تبديل زمين‌های مستطيل‌شكل به مربع گامی برای رسيدن به فيزيك شهر اسلامی است
نصب مرورگر گوگل كروم براي ايران
در یک اتفاق نادر به علت اشکال در تاسیسات برق یک بیمارستان عمل سزارین یک مادر، در زیر نور چراغ قوه و نور تلفن همراه همسرش انجام شد
رنگ سفید در کرمان ممنوع شد!
Metallica - Death Magnetic 2008
خليج فارس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

شهریور 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

بدون شرح
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی داستان كوتاه
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی معرفي كتاب
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی دل نوشت
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی شعر
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی


پیوندها

بچه هاي ايروني
خاطرات روزهاي اسپرسويي
شهد شيرين شكر
عطر مرگ
آخرين مكتوب
كشكول
ارغوان و ارغنون
*داستان كوتاه*
:::::( نامه های عاشق ):::::
زندگي را ببوس!
:.Soccer.:
|-تلخ يا شيرين-|
فتوبلاگ
هيچكس
پرويز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin